تبلیغات
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
. تک تیم کهکشانی..زنده باد رئال مادرید.

تک تیم کهکشانی..زنده باد رئال مادرید.
نویسندگان
نظر سنجی
آیا آنچلوتی می تواند گزینه خوبی برای جانشین مورینیو در رئال باشد؟؟؟



Casillas Camiseta Real Madrid 2012-13
realmadrid.com

سایت گل- زمانی که 22 ساله بودم، ایکر به دنبال آمد. زمانی که خودم هنوز بچه بودم. اما همیشه یک فرد مسئولیت پذیر بودم. درس می خواندم و کار می کردم، دوست داشتم نقشه هایی که برای زندگی ام داشته ام را خیلی خوب انجام دهم، اما با باردار شدنم نقشه هایم شکست خورد. فوتبال برایم ذره ای جذابیت نداشت، صفر! اما به نظر می رسید زندگی من بوسیله افرادی که در اطرافم بودند، نشانه دار شده بود. آنها فوتبال را دوست داشتند. دوست من که بعد ها شوهرم شد عاشق فوتبال بود و همچنین اولین رئیسم هم فوتبالی بود. قبلا من در یک برنامه رسانه ای کار می کردم و رئیسم خوزه ماریا مارتینز روویرا از هواداران بزرگ فوتبال بود. چند سال قبل او برای ریاست باشگاه بارسلونا نامزد شد که لاپورتا برنده شد. ضمنا خوزه لویس به بیلبائو منتقل شد. ما ازدواج کردیم و برای زندگی به آنجا رفتیم. یک آپارتمان در طبقه پنجم نزدیک کمپ ولانتین اجاره کردیم که ده دقیقه با مرکز شهر فاصله داشت. در بیلبائو باردار شدم و تمام دوران حاملگی را انجا سپری کردم. من این اسم را برای ایکر انتخاب کردم زیرا به نظرم مدرن و جدید می آمد. آنها به من گفتند این اسم به معنای "دیدار" است. یک روز خواندم که آن همچنین به معنای کسی است که خبر خوش و شانس می آورد. مادر و برادرم آنجا زندگی می کردند و تمام اسم های باسکی را برای من پیدا کرده و می خواندند:آیتور، گورکا، ایناکی، تکزما و ایکر، نامی که بیشتر از بقیه پسندیدم. بعلاوه آن به نظرم کمی غیر رایج می آمد هرچند که بعدها فهمیدم ایکر های زیادی وجود داشتند. تمام خاطرات یک سال و چند ماهی که در بیلبائو بودیم، عالی بودند. من هرگز همسایگانم، آوودلینا و آگوستین را فراموش نمی کنم. آنها اهل بورخوس بودند و از ما بزرگتر. خیلی به ما کمک کردند. هرچند زمانی که بارداری من شروع شد، می دانستم که می خواهم بچه ام در مادرید به دنیا بیاید و آنجا بزرگ شود. ما قبل از نقل مکان به بیلبائو یک خانه در موستولوس خریداری کرده بودیم. واقعیت این بود که ما در مورد پول خرج کردن باید دقت به خرج می دادیم، چون هم اجاره خانه را داشتیم و هم پرداخت وام.

ایکر در بیمارستان سانتا کریستینا به دنیا آمد. در خیابان اوو-دونِل، جایی که من هم آنجا به دنیا آمده بودم. ایکر هنگام تولد 4 کیلو ورزن داشت. همه چی عالی بود. ما یک ماه و نیم را در مادرید سپری کردیم و سپس به بیلبائو برگشتیم. خوزه لویس زودتر برگشته بود، زیرا تعطیلات او به پایان رسیده بود. ما تقریبا یک سال و نیم آنجا بودیم و من تصمیم گرفتم خودم را کاملا وقف بچه ام کنم. هر روز به پارک می رفتیم. من او را در کالسکه به مرکز شهر می آوردم. نزدیک یونیورداد دِ دووستو زندگی می کردیم. تابستان سال بعد به مادرید برگشتیم و آنجا ماندگار شدیم. در ابتدا ما سه ماه در منزل پدری ام زندگی کردیم. سپس در ژوئن ما برای زندگی به خانه خودمان در موستولوس رفتیم، جایی که ایکر آنجا بزرگ شد.

 

او همیشه بد غذا بود. هیچ چیز نمی خورد و فقط غدای بچه مایزینا را می خواست و بعد از آن سیب زمینی سرخ کرده. چه زجری برای اینکه ایکر کمی غذا بخورد می کشیدم و هیچ وقت هم موفق نمی شدم. صورت تپلی داشت برای همین گمراه کننده بود. دکتر بارها به من گفته بود که این باعث تشدید کم خونی می شود. چون که تعداد گلبول های قرمز ایکر خیلی کم بود. من تا سه سالگی به او اجازه ندادم که پاستا بخورد. بعدها کم کم غدا خوردنش طبیعی شد. اما هنوز هم خیلی غذا نمی خورد. یک بشقاب عدس، یک ماهیچه جوجه. من به او کلک می زدم و می گفتم می خواهم برای او چیزهایی بخرم تا اینکه او کمی بیشتر غذا بخورد، اما او لجباز بود، خیلی لجباز. در ناوالاکروز به خاطر می آورم که هنگام غروب او را به کافه بارتو برای خوردن چیزی می بردم و ما او را کنار فوتبال دستی می گذاشتیم و هر گلی که می زد یک قاشق غذا دهانش می گذاشتیم. این پروسه یک ساعت، یک ساعت و نیم طول می کشید. چون طول می کشید، مدام باید غذا را گرم می کردم. قیمت هر پرس غذا 5 پستاس بود که برابر با مقدار پول بازی فوتبال دستی می شد. او را به جاهایی می بردم که میمون و خر و جوجه بود. وقتی که آنها را دنبال می کرد و به آنها سنگ پرتاب می کرد، یک قاشق غذا به دهانش می گذاشتم. راه حل دیگری که من برای بیشتر غذا خوردن ایکر به کار می گرفتم این بود که به ایکر می گفتم آراکونادا، کسی که همیشه الگوی او بود، گوشت و ماهی زیادی می خورد. یک روز به او گفتم: "امروز من با مادر ارکونادا صحبت کردم و او به من گفت که همیشه به آراکونادا ماهی می دهد." ایکر عصبانی شد و به من گفت که دارم به او دروغ می گویم. او احمق نبود، اما من انتخاب کردم که دروغ بگویم تا او بیشتر غذا بخورد. من قوه ی ابتکار بالایی داشتم. به خاطر میاورم که ایکر به من گفت من را باور نمی کند و من به او گفتم با مادر آرکونادا تماس می گیرم تا خودش شخصا با او حرف بزند. در جریان جام جهانی افریقای جنوبی من پسر آرکونادا را دیدم و این قضیه را برایش تعریف کردم و او خندید. زمانی که ایکر بزرگتر شد، او علاقه زیادی به سرخ کردنی های فرانسوی و نیمرو پیدا کرد و البته سیب! او تمام روز را در حال خوردن سیب بود. همین حالا هم همین کار را می کند. یکی می خورد و سپس بعدی. من حتی او را در حال خوردن سیب در تلویزیون دیدم. ایکر را پسر سیب صدا کردم. او همچنین خیلی خوب نمی خوابید. زمانی که سه ماهه بود ما تصمیم گرفتیم که او را پیش خودمان بخوابانیم، به خاطر اینکه بی خوابی شبانه اش غیر قابل تحمل بود. او اتاق خواب ما را ترک نکرد تا اینکه دو ساله شد. ما پشت بهم می خوابیدم تا او خفه نشود. زمانی که دو سالگی اش تمام شد، او را به تخت خواب خودش بردیم، اما گاهی اوقات او بیدار می شد و می دید که کجا خوابیده است. سر و صدای زیادی می کرد. او از تخت خواب متنفر بود. یک روز زمانی که 6 ماهه بود، ناگهان از تخت خوابش به بیرون پرید و روی زمین افتاد. من نمی دانم او چطور آن کار را انجام داد. وقتی که می خواست از تخت خوابش بیرون بیاید، می ایستاد و شروع به بالا و پایین پریدن می کرد. کاری که حالا دقیقا درون دروازه انجام می دهد. انعطاف پذیری پاهایش خیلی عجیب بود. او می توانست آنها را بالای سرش قرار بدهد. چالاکی و چابکی ذاتی داشت. من و پدرش دستش را می گرفتیم و او به سمت عقب می چرخید. نمی فهمیدیم چطور این کار را انجام می دهد. به همین خاطر هنگام دیدن پرش هایش درون دروازه اصلا سوپرایز نمی شویم. او خیلی زود شروع به راه رفتن کرد. تقریبا هشت و نیم ماهه بود. هیچ کس به او آموزش راه رفتن نداده بود، خودش یاد گرفته بود که چطور راه برود. با یک دست به دیوار تکیه می داد و از یک طرف به طرف دیگر می رفت. با قدم های خیلی کوچک. بعد از آن من تمام روز رو در حال تعقیب کردن او سپری می کردم. وقتی که سرم را یک لحظه برمی گرداندم، دیگر او جایی نبود که قبلا نشانده بودم.

اولین لباس او یک پیراهن قرمز و سفید اتلتیک بیلبائو و یک شورت مشکی بود. خواهرم ترزا و همسرش فلیکس آن را به ایکر داده بودند. دومین لباسی که به دستش رسید، برای دروازه بانی بود زمانی که تقریبا سه ساله بود. من همیشه معتقد بودم که آن برای یکی از بازیکنان رئال مادرید بود، اما شوهرم می گفت آراکونادا این رنگ لباس را ترجیح می دهد. آستین های پیراهن خیلی بلند بودند و هیچ نامی پشتش نبود. ایکر هر موقع که برای بازی به پارک می رفت، لباس فوتبالی می پوشید. او نمی خواست با هیچ نوع لباس دیگری برود. زمانی که بزرگتر شد آن لباس کاملا اندازه اش شد. هیکل بزرگی داشت اما قدش خیلی بلند نبود. بعدها هرروز به سیوداد دپورتیوا می رفت و با لباس های پوشیده از گِل به خانه برمی گشت. به یاد می آورم کفش هایش را خشک می کردم تا برای روز بعد آماده باشد. من هیچ دانشی از فوتبال نداشتم. پدرش هر روز با ایکر بیرون می رفت اما من هرگز ایکر را در تلویزیون ندیده بودم. البته فکر می کردم هرکسی که فوتبال بازی می کند، یک روزی در تلویزیون ظاهر می شود. فکر می کنم پدرش به من کلک زد وقتی که به من گفت که ایکر برای انجام اولین بازی خود در یک تورنومنت خارج از مادرید باید به meudon برود، آن هم در سن ده سالگی! از او پرسیدم: "چطور پسر ما برای بازی فوتبال به فرانسه می رود؟" آن را باور نمی کردم. اما حالا من تمام بازی های ایکر را دنبال می کنم و فوتبال را دوست دارم. طوری نیست که بگویم خیلی خوب فوتبال را می فهمم اما بله من دوستش دارم.

او تا 4 سالگی فقط داخل خانه بود زیرا او اسباب بازی ام بود و می خواستم در خانه باشد. وقتی که شش ساله شد، به یک مدرسه عمومی رفت. شخصیت آرامی داشت. نمی توانم بگویم که بد بود. اما هرگز نمی توانستید ببینید که دارد چه کار می کند، او کارهایی را مخفیانه انجام می داد. کابل های چرخ خیاطی مرا برید. گاهی وقت ها دچار برق گرفتگی می شد، اما گریه نمی کرد تا کسی متوجه نشود. یک روز دیگر شنیدم که درباره گم شدن جوجه اش صحبت می کرد. جوجه اش را نقاشی کرده بود و زمانی که خواسته بود بشویدش از دستش فرار کرده بود. هرکاری را موذیانه و خیلی آرام انجام می داد.

ما برایش از کاغذ و نوار پلاستیکی توپ درست می کردیم و برایش بادکنک های زیادی می خریدیم که به آنها لگد می زد. اگرچه اجازه نمی دادم هیچ توپی وارد خانه شود، چون او همه چیز را می شکست. خیلی زود فهمیدم که چپ پاست، اگرچه موقع خوردن و انجام هرکار دیگری او راست دست بود. وقتی که مابین 6 تا 8 سالگی بود، محبوب ترین تفریح او بازی کردن با توپ و تماشای کارتون بود. هرگز با هیچ چیز دیگری بازی نمی کرد. ماشین ها را دوست داشت. یک کارتون را 40 مرتبه نگاه می کرد. او همیشه دانش آموز خوبی بود. به او گفته بودم که در مدرسه مؤدب باشد. خجالتی و کم حرف بود. همیشه به من می گفت که دوست دارد یک برادر داشته باشد. او حتی گریه هم می کرد، چون کسی را برای بازی کردن نداشت. دوستان همسایگی مان را با برادرانشان می دید و از من می پرسید که چرا ما یکی از آنها را نداریم و می گفت که هیچ کسی را برای بازی کردن ندارد. خیلی اصرار می کرد و می توانم بگویم در تصمیم ما برای داشتن یک بچه ی دیگر خیلی موثر بود. این گونه بود که اونای به دنیا امد. یک اسم باسکی دیگر! من هنوز هم آنها را دوست دارم چون خیلی نادر بودند. یک دختر می خواستم اما صاحب یک پسر دیگر شدیم. وقتی اونای به دنیا آمد، ایکر با خوشحالی بالا پرید چون که اون پسر بود. درست همان طور که ایکر می خواست. در خانه جیغ می کشید و می گفت: "چقدر خوش شانسم، چقدر خوشحالم، من حالا یک داداش دارم." همیشه رهبر اونای بود. اونای هرکار که ایکر می گفت انجام می داد. اگر به اونای می گفت مخفیانه دو تا گلابی یا دو تا سیب بیار انجام می داد. اونای عاشق ایکر است. ایکر می دانست اگر اونای کاری انجام بدهد، تنبیه نمی شود. برای همین برای انجام هرکاری او را جلو می فرستاد.

به عنوان یک بچه ایکر کمی کینه ای بود. اگر کسی آزارش می داد، درون خودش نگه می داشت. اما حالا کمی بهتر شده است. او خیلی زود بالغ شد. نمی توانست بی عدالتی را تحمل کند. وقتی کسی در حقش بی عدالتی می کرد، خیلی عصبانی می شد. در اولین سال حضورش در تیم اول زمانی که در نیمکت بود خیلی نگران می شد. من به او می گفتم که آرام باشد. بازیکنان دیگر هم برای اینکه تبدیل به بازیکن اصلی شوند، روی نیمکت بوده اند. او درقبال هرچیزی بسیار مسئولیت پذیر بود. در مورد موضوع پول ما هرگز مشکلی با او نداشتیم. زمانی که از رئال مادرید حقوق دریافت کرد، آنها را به ما داد و ما آن را برایش نگه داری کردیم. او همیشه با ما صمیمی بوده و هست. از وقتی 13-14 ساله شد من به او پول تو جیبی می دادم و او آنها را برای خودش پس انداز می کرد. هرگز قلک نداشت و برایش حساب بانکی باز نکردم، چون بچه بود. من به او گفتم هر مقدار پولی که به او می دهم هرطور که مایل باشد می تواند مدیریت کند. اما این را هم گفتم که اگر تمام پولهایش را همان روز اول خرج کند، برای روز بعد چیزی نخواهد داشت. من او را برای آینده ای که پیش رو داشت راهنمایی کردم. هرگز ولخرج نبود. به او یاد دادم که چگونه پولهایش را مدیریت کند. او هرگز خسیس یا ولخرج نبود. از آن دسته پسرهای خیلی وابسته به مادرش هم نبود، اما همیشه ایمان و اعتماد زیادی به من داشت.

ناوالاکروز زندگی اوست. آنجا زادگاه والدین من است. او تمام تابستان را انجا می گذراند. دو ماه طولانی. هنوز هم احساس زیادی به آنجا دارد. هنوز با دوستان دوران کودکی اش رفیق است. آنها تمام روز را بیرون در خیابان ها سپری می کردند. او با توپ و دوچرخه اش به هر جایی می رفت.آنجا شهر کوچکی است ولی در تابستان تمام بچه ها به آنجا می آمدند و انجا شبیه یه کمپ تابستانی می شد. هرگز توجه زیادی به نحوه لباس پوشیدنش نمی کرد. معمولا تیپ های اسپورت را ترجیح می داد. تا سن 17-18 سالگی تمام لباس هایش را خودم می خریدم. وقتی که برندی که اسپانسر او بود شروع به دادن لباس به او کرد او یک تی شرت و یک شلوار جین می پوشید. هرگز برند خاصی را از من نخواست. اگر او هر چیزی را می خواست می توانستم به او کلک بزنم. حتی لباس های کاراته اش را خودم از روی یکی از لباس هایی که یکی از دوستانم داده بود، می دوختم. اسم یکی از برندهای شلوار مرتبط را به شلوارهای جینش می دوختم و او خوشحال بود. همچنین هرگز توجه زیادی به مدل موهایش نمی کرد. مدل های فشن یا زدن ژل. با وجود اینکه من آرایشگر بودم اما او خیلی خواستار این گونه چیزها نبود. تا 22-23 سالگی موهایش را خودم کوتاه می کردم و تا 24-25 سالگی در یک خانه با هم زندگی می کردیم. حالا اما با اینکه جدا از ما زندگی می کند، اما روابط صمیمانه ای داریم. حداقل هفته ای یک بار همدیگر را می بینیم و تلفنی باهم صحبت می کنیم. من می دانم که او هرکاری را به بهترین نحو انجام می دهد. او را در تلویزیون می بینم نمی خواهم که خیلی در زندگی او دخالت کنم. او زندگی خودش را دارد، کارش را، هرچیزی که ما برای او می خواستیم. یک مادر چه چیز دیگری می تواند برای فرزندش بخواهد؟ در مورد موهایش حقیقیت این است که با آنها بدرفتاری کردم. من همیشه آرایشگری را دوست داشتم و دلم می خواست آرایشگر بشوم. زمانی که او در رده های پایین رئال مادرید بود (نونهالان و نوجوانان) من زمان آزاد بیشتری داشتم. زمانی که او صبح ها در مدرسه بود و بعد از ظهرها سر تمرین. من شروع به یادگیری آرایشگری کردم. شاید گفتنش بد باشد اما من این را می گویم چون آن بخشی از زندگی ایکر و خانواده اش است. من واقعا می خواستم آرایشگر بشوم و زمانی که آموزشم به پایان رسید، می خواستم به آویلا برگردم و یک سالن برای خودم ایجاد کنم. ما یک آپارتمان خریدیم و شروع کردیم به پیدا کردن سالن. نمی توانستیم برویم چون ایکر در رئال ادامه می داد و ادامه می داد. هر ماه می یا ژوئن ما تصمیم می گیرفتیم که او ادامه بدهد یا نه؟ من به او گفتم که به زودی به پایان خواهد رسید، چون ما می خواهیم به آویلا برویم و فوتبال برای او در اینجا به پایان می رسد. ولی او در مادرید ادامه داد و ادامه داد و ادامه داد و ما به زندگی در موستولوس ادامه دادیم و ادامه دادیم و ادامه دادیم. آن موقع ها از این اتفاق ناراحت بودم اما حالا فهمیدم که آن برای پسرم بهتر بود. در تمرینات آرایشگری ام از او به عنوان مدل استفاده می کردم. یک روز که امتحان داشتم او را با خودم بردم. باید موها را دو رنگ می کردیم.نصفش یک رنگ نصف دیگرش رنگ دیگر. یکی از دوستانش همراه ایکر امده بود. اما مادرش سریع او را دور کرد وقتی فهمید که می خواهیم چکار کنیم. البته ایکر نمی توانست آنجا را ترک کند، من مادرش بودم و به او احتیاج داشتم. نهایتا من روی او آن کار را انجام دادم و در امتحان قبول شدم. متعجب نشدم وقتی که فهمیدم هم تیمی هایش به خاطر موهایش دستش انداختند. چون زمان طولانی بود که موهایش را بهم می ریختم. یک بار بدون اطلاع من مدل موهایش را با وسایل آرایشگری ام تغییر داد. نهایتا مجبور شدم قسمت اعظمی از موهای پشت سرش را بتراشم. به او گفتم که به ان قسمت رنگ قهوه ای بگذارد تا خیلی مشخص نشود. سرانجام ایکر قضیه را با رفتن به تیم اول ختم به خیر کرد و مرا با سالنم در آویلا تنها گذاشت. قیمت سالن 7-8 میلیون پستاس بود.

اگرچه من تمام بازی های ایکر را نگاه می کنم، اما توانایی نگاه کردن به ضربات پنالتی را ندارم. من سه بار در طول ضربات پنالتی غش کرده ام. دفعه اول در مسابقات قهرمانی پسران خانوادگی در سیوداد دپورتیوا قدیمی بود. دفعه دوم در فینال مسابقات کاپ نایک در پاریس در برابر آلمان و سومین بار که جدی ترین آنها بود، در جریان مسابقات یورو 2008 و مقابل ایتالیا. وقتی او دو تا پنالتی گرفت من روی سه تا صندلی غش کردم. دکتر خوان کارلوس هرناندز (دکتر سابق تیم رئال) برای معاینه نزد من آمد. ما استرس زیادی داشتیم. ضربات پنالتی را به یاد نمیاورم. در پایان وقت معمول بازی من فقط به این فکر می کردم که بازی می تواند به ضربات پنالتی کشیده شود. در روز فینال جام جهانی آفریقای جنوبی، ما در راه استادیوم بودیم. من احساس ضعف شدیدی کردم و سونیا همسر فرناندو هیرو که با ما بود کمکم کرد که فرناندو و دکتر را پیدا کنم. قبل از بازی مقداری آرامبخش دریافت کردم و بهتر شدم و توانستم بازی را کم و بیش نگاه کنم. اما وقتی به این فکر می کردم که ممکن است بازی به پنالتی بکشد، دنبال جایی می گشتم که آنجا بروم و تا پایان ضربات پنالتی آنجا بمانم. البته این یک مشکل کلیه ای بود که وقتی به مادرید برگشتیم، مستقیما به دکتر مراجعه کردیم.

درباره وبلاگ

salam..
سلام دوستان این وب مخصوص تیم کهکشانی یعنی رئال مادریده....لطفا منو با نظرات خوبتون برای بهتر شدن وب همیاری کنید...
دوستارشماعلی......
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب